! ---> ینی انقد مضحک بودم و بودن !؟ یا عجیب مثلا ؟! احمقانه ؟! :-|
باهم حرف میزدیم درباره کارش،رشته اش،مریضاش . بحث رسید به اینجا که به نظر اون ۳جورمعلولیت وجودداره! :
معلولیت جسمی ، جنسی ، روحی...
وقتی همه چی برای آدم میشه سفید رنگ...یا اصلا بی رنگ ...
وقتی نمیدونی چی خوبه چی بد ، برات خیلی هم فرق نداشته باشه البته...
زمانی که ته آخر جمله هات یه " خو که چی بشه؟!" بگی و ریختت ( :-| ) فرمی شه...
ازچیز خاصی خوشت نیاد،بدت نیاد،تو ذهنتم نباشه حتی! رنگ خاصی مثلا،عددی،میوه ای،غذایی،کاری باری درسی، اوضاعی...!! باشه خوبه نباشه هم مهم نی ، به درک! مختصر مفیدش میشه حسی درکار نباشه به مخلوقات خدا ! معلق باشی کلا ! ...
دچار یه بیماری خطرناک شدی که بهش میگن " معلولیت روحی" و بدون مثل یه غده ی بدخیم، همه چی رو در بر میگیره! از میوه و رنگ شروع میشه ... تا میرسه به آدمیزاد ! یهو میبینی همجنس خودت هیچ، غیر همجنستم مالی نی ! میرسی به اینجا که وقتی دخترپسریو کنار هم دیدی ، پیش خودت میگی "ینی چی حالا !؟ " و "خو که چی بشه؟!" رو هم میزاری پهلوش!
! ----> من،عادت دارم همیشه دوم شخص مفرد رو به اول شخص مفرد چنج کنم! اینطوری فهم مسائل برام اسونتره!! یه همچین آدمیم من ! ![]()
!----> اینکه معلق باشی حس باحالیه! از اینکه نسبت به همه بیتفاوتم تو دلم عروسیه و بزن و بکوب!...مامان اما نگرانمه کلی! ![]()
آهاي...!
تبريك به سبب تولد!نيمچه نگاهي به تقويم كني ملتفت خواهي شد...
(مخاطت اينجانب تنها يه نفره كه اونم ترجيح ميدم سكرت بمونه.تاشايد ديد و ...تلافي سال قبل شد!انشالله!)
+
الان كه دقت كردم ديدم همدوره اي هاي خودم هم(!) وبهاشون دقيقا از تابستون 87 آپ نشدن يا اينكه كلا حذفشون كردن!! ودلايلي ميبافم كه شايد از ميزان كنجكاوي و گاهي فضوليمون(براي بعضي اشخاص و مسائل)كم شده و گرفتاريم زياد!يا علايق(!؟)مون تغيير كرده و جهتمون عوض شده...
قبلترها...وقتي ميديدم كلي از تاريخ آخرين پست يه بابايي ميگذره كلي شاكي ميشدم كه چرا ول كرده به امون خدا ؟!حالا اما با ديدن اينجا...سكوت ميكنم تنها!
+
به شخصه حس ميكنم خيلي از همسنوسالاي من دور افتادن از بايدهايي كه لازمه بدونن!وبسنده كرديم به يكسري شنيده هاي كذب و حزب بادي...بدون كمي تامل!از ديروز (و امروزمون هم حتي)دور افتاديم و خبر نداريم...!
+
به اميد بصيرت!
آن روز گفت پنج انشا بنویسید ... که میان خط به خط کتاب موضوعشان آمده است.
همه نوشتند و من...
روی همان اولی ماندم!
(( معلم خوب من!))
نه ... نتوانستم بگویم که به اندازه ی تک تک نوشته هایم دوستش دارم. هرگز نگفتم که چقدر به این افتخار می ورزم که هر بار پر شور تر از پیش شعر هایم را میخواند و اصلاح میکند.
هرگز نترسیدم ...چرا که برای اولین بار با او به شب شعر رفتم...و او دست در دستم بود...
و آن لحظه ی پر شور که روی سکوی دلتنگی آن محفل نور ، شعرم را میخواندم ...هرگز نلرزیدم ...که او با وجودش امیدها میرساند.
آه...آری!
اگر پیش از این حتی یک خط ننوشتم که چگونه برایم عزیزی، که چگونه بودنت ،خندیدنت، حتی بلا آفریدنت هم رحمتی است! بگذار گستاخی کنم...و اینبار میخواهم بیشتر از آن پنج خط بنویسم!
همین آخر کار را فرصت بده تا بگویم که هنوز در حسرت حرفهای نگفته ات مات ماندم! که همیشه عاشقانه دوستت داشتم. و این متن را...همان گونه که قول داده بودم ...آوردم.
بعد از عید...حتی اگر نباشی!
تقدیم به جاودانگی ات...
با بغض ...
با اشک...
یا با هزار بوسه به یادت!
" از آن روز که رفتی...خدا میداند که آسمان را لمس میکنم! که زمین تاب سپهر دلت را نداشت و هم جنسش شد...درک میکنم...میبینی؟! "
::::::::::::::::::
درد دل! : کسانی که سال سومن دیدن جایی از کتاب زبان فارسی رو که 5 موضوع داده و نوشته که متن ادبی فراموش نشود!!!...و چقدر سخته که دبیری ، شاگردانش رو الزام کنه برای همون 5 عنوان ، متن بنویسن ...و شاگردانش...اینبار...خطاب به خودش ،براش بنویسن...وقتی که دیگه نباشه!
ایضا : بچه های صالحین،شایستگان،فرزانگان ...یه سوال!: میتونید عکس خانم کلانتر رو روی میز جلوی مسجد ...گریه های خواهرش رو...گردن شکسته ی دخترش رو...دست شکسته ی پسرش رو ...هیچ وقت فراموش کنید؟! اون روز برای همیشه ثبت میشه...حتی اگر نخواین!
دلم كه شكست ، بهانه اي شد براي از دل گفتنم! كه چه بود و چه كردم و چه شد كه شكست؟!وباز تو بودي و مرهم مهرت كه روي زخم ها گذاشته مي شد...زخمهاي عميق به ظاهر سطحي!!
دستانم را كه لمس كردي ، خواستم بگويمت كه آرامش برايم معنا شد...تو كه خود مامن امن جاودانه ي مني!
خواستم بگويم كه تا هميشه فروزان بمان برايم تا آذين زندگيم با نور تو جلا يابد و قلبم از مهرت لبريز ...
نگفتمت! نميدانم چرا !
خجالت كشيدم شايد ! ...اما ميدانستم كه ميداني...
گويي يادم رفته بود كه خود ترجمان حس بودي براي همگان!