آن روز گفت پنج انشا بنویسید ... که میان خط به خط کتاب موضوعشان آمده است.
همه نوشتند و من...
روی همان اولی ماندم!
(( معلم خوب من!))
نه ... نتوانستم بگویم که به اندازه ی تک تک نوشته هایم دوستش دارم. هرگز نگفتم که چقدر به این افتخار می ورزم که هر بار پر شور تر از پیش شعر هایم را میخواند و اصلاح میکند.
هرگز نترسیدم ...چرا که برای اولین بار با او به شب شعر رفتم...و او دست در دستم بود...
و آن لحظه ی پر شور که روی سکوی دلتنگی آن محفل نور ، شعرم را میخواندم ...هرگز نلرزیدم ...که او با وجودش امیدها میرساند.
آه...آری!
اگر پیش از این حتی یک خط ننوشتم که چگونه برایم عزیزی، که چگونه بودنت ،خندیدنت، حتی بلا آفریدنت هم رحمتی است! بگذار گستاخی کنم...و اینبار میخواهم بیشتر از آن پنج خط بنویسم!
همین آخر کار را فرصت بده تا بگویم که هنوز در حسرت حرفهای نگفته ات مات ماندم! که همیشه عاشقانه دوستت داشتم. و این متن را...همان گونه که قول داده بودم ...آوردم.
بعد از عید...حتی اگر نباشی!
تقدیم به جاودانگی ات...
با بغض ...
با اشک...
یا با هزار بوسه به یادت!
" از آن روز که رفتی...خدا میداند که آسمان را لمس میکنم! که زمین تاب سپهر دلت را نداشت و هم جنسش شد...درک میکنم...میبینی؟! "
::::::::::::::::::
درد دل! : کسانی که سال سومن دیدن جایی از کتاب زبان فارسی رو که 5 موضوع داده و نوشته که متن ادبی فراموش نشود!!!...و چقدر سخته که دبیری ، شاگردانش رو الزام کنه برای همون 5 عنوان ، متن بنویسن ...و شاگردانش...اینبار...خطاب به خودش ،براش بنویسن...وقتی که دیگه نباشه!
ایضا : بچه های صالحین،شایستگان،فرزانگان ...یه سوال!: میتونید عکس خانم کلانتر رو روی میز جلوی مسجد ...گریه های خواهرش رو...گردن شکسته ی دخترش رو...دست شکسته ی پسرش رو ...هیچ وقت فراموش کنید؟! اون روز برای همیشه ثبت میشه...حتی اگر نخواین!
دلم كه شكست ، بهانه اي شد براي از دل گفتنم! كه چه بود و چه كردم و چه شد كه شكست؟!وباز تو بودي و مرهم مهرت كه روي زخم ها گذاشته مي شد...زخمهاي عميق به ظاهر سطحي!!
دستانم را كه لمس كردي ، خواستم بگويمت كه آرامش برايم معنا شد...تو كه خود مامن امن جاودانه ي مني!
خواستم بگويم كه تا هميشه فروزان بمان برايم تا آذين زندگيم با نور تو جلا يابد و قلبم از مهرت لبريز ...
نگفتمت! نميدانم چرا !
خجالت كشيدم شايد ! ...اما ميدانستم كه ميداني...
گويي يادم رفته بود كه خود ترجمان حس بودي براي همگان!
بعد از چند روز (شايد كمتر از انگشتاي دست) ميبينمش...كدوم كتابها رو چرتكي خوندي!؟ ننه جون ميگه!
اتفاقا چه به موقع ! چون درست پريشب به كتابفروشي رفتم و با خيالي راحت و به دور از هرگونه ترس ازغرولند هاي مامان يا بابا (يا كلا همراه..البته اگر دوست و يا دختر خاله رو خط خطي كنيم!) دو ساعت تمام به كتابها زل زدم و هي زير چشمي به متصدي اونجا نيگا كردم و توي دل قند سابوندم!(نه ازون لحاظ ها!!) و در آخر همان آقاي مهربان درين درياي كتاب،غريق نجاتم/نجات غريقم ! شد و كتابهايي كه اينهمه دنبالشون ميگشتم و نديده بودمشان را به دستم داد و بعد من حس كردم كه تو دلش گفت هرري..! و اما بعد:چه بسيارند كتابهايي كه ...
" کتاب نیمه کاره زیاد هست ولی بعضی نیمه کاره هایی هستند که بعدا خوانده خواهند شد و بعضی نیمه کاره هایی که عمرا خوانده نخواهند شد اینجا به گروه دوم اشاره می کنیم ." ... به نقل از ميزبان.
شطرنج با ماشين قيامت/حبيب احمد زاده:
فقط به خاطر خوشكلي اسمش خريدم.خيلي ابهت داره! (البته به يكي گفتم بخره برام ، بعد هم پولشو ندادم!)بيست صفحه بيشتر نخوندم!! هنوز نو نو ! هر كي ميخوادش آدرس بده بم، روز تولدش براش پست كنم!
ماتيلدا /رولد دال!
ديدن فيلمهاي اقتباسي از آثار رولد دال كيف يشتري ميده تا خوندن رماناش! سوم راهنمايي بودم كه خريدمش! فكر كنم به خاطر حرف دوستم بود كه گفت اين دختره خيلي بانمكه ! هروقت عصباني ميشه دستشو ميكنه تو دماغش!!! من اماهيجاي 40 صفحه اول نديدم كه نوشته باشه دستش تو دماغشه...خب منم كه حساس ...خورد تو ذوقم!ديگه نخوندمش!
كيمياگر!!!!
چهارتا علامت تعجب گذاشتم جلوش تا همه بدونن اين همون كيمياگرمعروفه! يادمه يه شب قبل از عقد داداشم بود...يكي ميومد و يكي ميرفت و من يه چشمم به كتاب بود و يه چشمم به افرادي كه ميومدن تو اتاق براي نميدونم چي و ميرفتن . از همون 10 برگ اول هيچي نفهميدم خلاصه.فقط چنتا كلمه تو ذهنم موند...چوپان...گوسفند...و...ديگه نميدونم!
كسي به سرهنگ نامه نمي نويسد/گابریل گارسيا ماركز
كل آثارسيدني شلدون (يكيش رو نيمه خوندم ...باقيشون رو دعا ميكنم اصلا نخونم!)
اگه به من باشه تمام كتاباي ترجمه شده رو ميزارم توي کارتون،بعد نفت ميريزم و كبريت ميزنم و خلاص! انقد بدم مياد وقتي كتاب ميخوني مثل يه فيلم جلوي چشات رژه نره...!(تخيل من مشكل نداره! ترجمه الكيه!)ايناروهم واسه همين تا آخر نخوندم.كتاب ميخواي بخوني:بادبادك باز، روي ماه خداوند را ببوس،من او، ساربان سرگردان، استخوان خوك و دستهاي جذامي،جزيره سرگرداني،سفر به گراي 270 درجه، سنگي بر گوري...وغيره!
عرضی نیس...
:
خسته ام! تا عید چند روز مونده؟! من بازار میخوام!!!!
دروغ چرا؟!
همين تابستان گذشته بود...
پر بودم از حسي ناب..ديدي سرشار! مَحرَم بودم گمانم...
به همه..به گل،گياه،ماه و پنجره!پروانه ها به وقت بلاگردي شمع، مٌحرِم ميشدند و بعد طواف ميكردند...
ماهي قرمز توي حوض ..حالش، نا خوش بود...او حسرت ميخورد و من غصه...غصه ي اين همه كاشي...حسرت آن همه آبي !
داور چشمك بازي ستاره ها ميشدم! قرار بود هركدام كه كمتر چشمك زد ، خورشيد را زيارت كند...نمي شد! مي سوختند! ...هيچ گاه پابوس نرفتند...
گاهي كه حوصله داشتم غزل هايم را براي ابر ميخواندم ...چشمانش تر، حال و هوايش باراني مي شد...درخت تاك خانه، لبخند مي زد!
عاشق ترم ميكرد بوييدن گل خشك ، لاي قرآن پدر...
خوب يادم است...من مات ميماندم و به خورشيد زل ميزدم! خجالت ميكشيد از نگاهم!پشت ابر پنهان ميشد...دلم ميگرفت! كسوف ميشد!
پنجره ، حسادت ماه را به خورشيد به خاطر آفتاب گردان ها برايم گفته بود...چندين بار!. حكايتي بود لك زدن دل ماه، براي داشتن مهتاب گردان!فرصت نشد كه بگويمش اين همه چشمك ستاره ، محض خاطر اوست فقط...!!
قاصدك ، كنار گوشم مي آمد و خبر از دلدادگي رنگين كمان به من ميداد!يك بار پيغام آورده بود كه غزل بخوانم براي ابر...تا كمي، رنگين كمان، رخصت براي ديدنم پيدا كند...رنگ به رنگ ميشد به محض ديدنم..او هفت رنگ و من هزار رنگ بي رنگ!!... .
...!
!
خيلي دوست داشتم جواب خط به خط نوشته هاتو ميدادم،اما خلاصه اش ميكنم..نه به خاطر تو...به خاطر خودم! واسه ي اينكه دليل بيشتر حرفاتو نميدونم...فرض كن هر چيزي هم كه بوده ناخواسته بوده ..اما اين كه بوده يا نبوده رو لاقل بذار خودم بگم...خودم تشخيص بدم!
كاش ميگفتي چه كاري انجام دادم كه ...!مدتي قبل يكي برام نوشته بود ((خيلي مغروري)) حرفش رو قبول نكردم اما ميدونستم چرا اين رو ميگه! اما شما... كاش سربسته رهايش نميكردي...
پيش اومدن سوءتفاهم براي آدم هايي كه همديگرو نميشناسن خيلي آسونه..خيلي! منم مثل شما !((لطفا بگيد چي شده كه سوءتفاهم نشه!))
قضاوت نكن...نميدونم چرا به اون خصلت نسبتم دادي.برام نوشتي دورويي...فعلا چيزي نميگم اما دليلت رو هم كاش مينوشتي برام...
سكوت...آره خب! من بيشتر ترجيح ميدم جواب ندم تا بخوام ذهنمو درگير چيزهايي كنم كه از دهنم در ميان!گاهي اوقات مجال براي فكر نيست...بايد حرف زد،اما من... البته شما گفتي با سكوتت توهين كردي...من..واقعا جا خوردم! ولي كي؟! ...نميدونم!
با این حال احساس مي كنم يه جاي كار رو اشتباه كردي . به جرئت ميتونم بگم من چيز خاصي به اون نگفتم! در واقع هيچي نگفتم...برام خنده داره! دوست دارم اين رو هم بدوني ، وقتي نظرت رو بعد از 12 روز خوندم....كمي برام عجيب بود! چي باعث شده بود اينطور بهش واكنش بدي!؟ اما وقتي تاريخش رو نگاه كردم...شك كردم كمي...وقتي خوندم كه نوشته بودي (( مثل هميشه گزارش بديد...)) نمي گم چه حالي بهم دست داد! دقيقا عصر روزي بود كه باهاش چت كرده بودم!!! اول به خودم شك كردم...نكنه من چيزي گفته بودم درمورد شما!؟ ولي نبود...انصاف داشته باش!...و اينكه نميدونم چطورميشه بهت ثابت كرد كه من هيچوقت درباره ي تو اينطور كه خودت گفته بودي حرف نزدم...ننوشتم...نگفتم!
اين برام مهمه كه كسي به اشتباه منو تصور نكنه! حتي اگر كسي باشه كه نميشناسم اونو...كه نميشناسه منو!
با همه ي اين سطور...
ممنونم از برخورد خوبت...واقعا ممنون.
اميدوارم اينو بخوني... اصلا آدمي نيستم كه بدونم اشتباه از من بوده و قبولش نكنم...قبولش كنم و عذرخواهي نكنم... شايد جاي دفاعي هم باشه...تند نرو...تند نميرم...قول ميدم!
:::::::::
اه! متنفرم از نوشته اي كه از كاش و نمي دونم و نميتونم و هرچي افسوس و افعال نفي پره! حالا اون نوشته هرچي ميخواد باشه...يه متن عاشقونه...ادبي...علمي! ... يا حتي جواب به چند خط از قسمت نظرات!
يه سوال:
شهرام رحيمي يادتونه؟! همونكه هي با كت و شلوارش مي پريد وسط سريالاي ماه رمضون و كتاباي گاج رو ميزد تو سرش... . من چند وقت پيش داشتم برنامه ريزي ميكردم به اين نتيجه رسيدم كه اگر بخوام از اول مهر پيش دانشگاهي براي كنكور شروع كنم به خوندن... واقعا نميرسم!! حالا اين پسرك كي فرصت كرده علاوه بر كتاباهاي درسيش اينهمه كتاب گاج بخونه...؟! تازه نه يكبار، بلكه چندين بار!*
ولي خب بد كتابايي هم نبودن ... اما اينطور كه پيش اومد انگار خيلي توپ تراز چيزين كه فكرشو ميكرديم هستن!!
اول اينكه ديگه خيالت از بابت قبولي كنكور راحته... يعني به عبارتي تضمينيه! اگه نبود كه شهرام رحيمي تو كنكور درنميومد!
گرچه ديگه مدتيه اون تبليغ كذايي رو تي وي نشون نميده اما آثار مخربش هنوز باقيست... مثلا من داشتم از مدرسه بيرون ميومدم كه يهو يكي (از بچه هاي مدرسه) سرش رو از پنجره ي سرويسشون بيرون اورد و درحالي كه با يكي ديگه دست ميداد بلند گفت : شهرام رحيمي هستم نفر اول كنكور...! البته زياد هم در حيرت غوطه ور نشدم چون احتمالا از خود ما ياد گرفته بود!! يا اينكه خود من هنوز يك ماه از آغاز سال تحصيلي نگذشته بود كه كتاب دوستم رو كرده بودم آلبوم جناب رحيمي...! جداي از اينا من يكي واقعا تحت تاثير اين پيام بازرگاني آموزشي قرار گرفته بودم (گرفته شده هستم!) و براي اينكه در ضمير ناخود آگاه * مغزم بره كه من ميتونم رتبه ي بسيار خوبي در كنكور كسب كنم روزي 5 مرتبه تكرار ميكردم شهرام رحيمي كه عددي نيس ، اين منم كه عددم!
با آرزوي اينكه همه مون به بي نهايت ختم بشيم!

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
1*_ (( به جاي اينكه چند كتاب بخوانيد...كتابهاي گاج را چندين بار بخوانيد!)) ----} جدي نگيريد!
2*_ نميدونم صحبتهاي دكتر فرهنگ رو تابه حال شنيدين يانه... از من ميشنفين بگوشين! واقعا معركه اس... درضمن سي دي گواهي آب هم مال دكتره . يه بار هم تو برنامه كوله پشتي مهمون بود. براي كسايي كه اهوازن ميگم: ايشون تا سه هفته ي بعد چهارشنبه ها تالار مهر سخنراني دارن از ساعت سه تا هشت شب... من خودمم تصميم دارم برم (يني كل كلاس بر اين نظرند!) از دست بدين واقعا ضرر كردين...
يا متين
متاسفم ...
هم براي خودمون و هم براي...
نهايت خفته كه يه عده براي اختلافات نژاديشون با سايرين...بايد نقشه ي كشوري رو عوض كنن و جالب تر اينكه كشوري نو بسازن!! فكر كنيد! براي سفر به ايران بايد ويزا داشت!
:
نابوديشان شرح آرزومندي است و... به روايتي ديگر وراي حد تقرير است!
همين..
دينگ ...
براي تو نوشتن بهانه مي خواهد.
من اما اينبار ، بي بهانه از تو مي نوسم.
بهانه پر !
ساختن وجود تو در خيالات ، اعتقاد مي خواهد .
من اما اينبار ، بي اعتقاد مي سازمت .
اعتقاد پر !
بگزار لا اقل يك شب ايمان نداشته باشم . نه به آمدنت...به موجوديتت!
ايمان هم پر !
چه مي شود مگر؟!
در سرم چيزي تكان مي خورد مدام .
دينگ ...دينگ !
پاندول افكار بشر هم ديگر صدايش در آمده ...
مي داني كه...وقت رو به اتمام است. دوران هم ديگر به ستوه آمده از نبودنت .تازه اين حس نبودنت است اگر واقعا نبودي چه؟! اگر نيستي ،بفهمانمان كه نيستي شايد ناجي ديگري تراشيديم ! اين همه معطلي چرا؟!
امتحانمان مي كني ؟
به خيالت با گذشت دوران ، مردم چشمه ي اشكشان خشك مي شود و ياد تو ميرود به كوچه ي فراموشي؟ يا عاشق داستان ليلي و مجنوني كه وصالشان جاودان شد و عاقبت هم به يكديگر نرسيدند؟ شايد هم نميخواهي داستان گاو سامري تكرار شود؟؟
دينگ...
مي خواهي معجزه كني تا بهانه اي شود براي ادامه ي نوشتنم؟
(( صدا كن مرا ... صداي تو خوب است! ))
اگر صدايي شنيدم ايمان مي آورم .قول ميدهم...
اگر ايمان آوردم معتقد هم مي شوم . قسم ميخورم...
اگر معتقد شدم ...ميداني كه بهانه گير مي شوم.
پس نخواه !
تحمل بهانه گيريهاي خودم را همراه با انتظار براي وصال ندارم ...
ميدانم كه مي داني!
فردا يكي از همان آدينه هاييست كه وعده ي آمدن آئينه داده اند... مي آيي!؟ كاش تاريخ روز موعود را ميگفتي كه انتظار نكشم .
به اميد ترانا و نراك.
.........................................................................................
+ از ديروز اعصابم ريخته بهم . چقدر دلم ميخواست كه با دوستم ...كاش مي شد برم! من اعتكاف ميخوام ![]()
![]()
از چند نفر بايد عذرخواهي كنم.شايد بعدا يكي يكي اسم اوردم اما الان فقط به داداشي ميگم معذرت! ديروز يه جوري جوابت دادم كه بعد خودم با خوندن جوابم خنده ام گرفت!! اما نوشتم كه اعصابم خورد بود.كمي هم حق داشتم البته!كاش بخوني اينو...
+ خوبه نوشته بودم حالا حالا ها آپ نميكنم!!! از آينده خبر نداشتم خب چرا ميزني!
+ خود من حوصله ي خوندن هر پست طويلي رو ندارم با اين حال نشده كه نخونده براي كسي بنظرم. من كه پستام طولاني نيستن! فقط طولشون زياده كمي.به من چه!
+ حال مادر بزرگم خوب نيس. خواهش ميكنم براش دعا كنيد... خدا به حرفاي كوچولوها گوش ميده!
( پير شديم رفت...!
)
دلم بد فرم هوايش را كرده بود ! رفتم سراغش... باورم نمي شد كه اين همه خاك رويش نشسته باشد. باد و خاك تو اتاقم بوده انگار! با ديدنش ياد خودم افتادم : نامه اي كه هيچوقت پست نشد. خجالت كشيده بودم شايد! نميدانم چرا!
يادش بخير. چيزي كه به آن روزي معتاد بودم!اگر روز موعود نمي ديدمش در دلم تا هفته ي بعد تلاطم بود مدام!
مورخ : پنج شنبه 23 تير 1384 {ضميمه اي كه حدود 9 روز ديگر تولد دوسالگي اش مي شود! چقدر زود...} صفحه ي 11 ، ستون نارنجي ، داستانك ، باروني ... .
چقدر متنفر بودم ازين صفحه روزي ، اما كم كم ...! با يك دنيا شوق مي خواندم . مو به مو..خط به خط ! روز اول دلم ميخواست به نويسنده اش بگويم برو بابا وقت گير اوردي تو هم ! تو و متنهايت هيچي نمي شويد. روزهاي آخر اما ... يادم است چند ساعت پاي آخرين صفحه گريه كردم ...چند بار خواندم و دوباره از نو شروع كردم...نويسنده اي كه چقدر دوستش داشتم ! .
اما غرض از مزاحمت : ازينجاي پستم به بعد كمي قلابي ميشود خودآگاه ! چندتا ازاختتاميه هايي كه من بي نهايت دوستشون دارم. شايد خدا خواست و روزي من هم مثل اونا... .و اينكه شايد تا مدتي آپ نكردم .(حسش نبيد جيگر!)
++++++++++++++ ( ۱ ) ++++++++++++++
يادش به خير ! تو بودي و من و قصه دخترك نارنج و ترنج
من بودم و تو و ذوق زدگي نگاهت وقتي مي شنيدي : پسرا شيرن مثل شمشيرن _ دخترا موشن مثل خرگوشن....
من و تو بوديم و كوچه و همسايگي و شمشاد...
و حالا من و تو هستيم و شرم قشنگ يه سلام!
++++++++++++++ ( ۲ ) ++++++++++++++
روسري اش را باز كرد، چه تعارض وحشيانه اي بود بين مدل موي مدرن و روسري تركمني سنتي اش . هميشه سنت را به (cent ) فروخته ايم!
++++++++++++++ (۳) ++++++++++++++
با لبخندت طعنه نزن
روزي نگاه معصومي
چشمان تو را هم گناه كار مي كند
با لبخندش!
+++++++++++++( تمام! ) ++++++++++++++
با همه اين حرفا...
بدجور دلم هوس كرده آش نذري ببرم خونه ي همسايه ! (( انصافا ؟!))![]()
![]()
![]()
![]()
بيراه نرو... .
توي گردن شكسته كه تاب نگاه يك دختر خاله ي نصف خودت را نداري بيخود ميكني بروي بالاي درخت و سيب نشان كرده ي او را بچيني ! آش نذري نخورده ي خاله جانت به اجبار، شكم بندت شده بود يا كنگر همسايه مزه به دهانت داد و لنگر انداختي و بادبانها به امان خدا ول؟!
دختر خاله اي كه به محض ديدن چشمان قصه گويت لبخند مي زد اما ، گويي يادت رفته بود كه تو فقط قيافه ي هشلهفتت را به رخ ديگران ميكشيدي غافل ازينكه دختر خاله مقصودي ديگر داشت! تو از آن بز هم كمتر بودي كه دختر خاله در بيشه زار با آن به بهانه ي يادگاري از روزگار رونده ، عكس گرفت و با تو فقط مثل پايه هاي يك دوربين رفتار شد!...
تو از آن سيب سرخي كه مثل اجل معلق روي شاخه سبز شده بود هم كمتر بودي! هماني كه از بخت بد تو چشم دختر خاله را گرفته بود و تو هم عينهو بوزينه از شاخه ي مارپيچي بالا رفتي و گرووووپ!! نعش نيمه جانت روي زمين گور به گور شد!
لا اقل كاش مثل آن بزغاله اي بودي كه بوي علف كفش را بريده بود و به ورجه وورجه افتاده بود و يك بند بع بع ميكرد...بزغاله اگر خيط ميكاشت جواب قابل دركي داشت مثل تهيه ي علوفه براي خودو يك دنيا عشــــــــق وقت نشخوار ! اما توي ربع وجبي ، چيزي براي اثبات نداشتي به جز مردانگي ايكبيريت زمان دلدادگي دختر خاله به سيب ، كه بد فرم حالت را جا آورد و لنگ در هوايت ساخته بود!!
بگذار نظرم را برايت بگويم :
تو يك دلقك بودي كه سزا بود به هيكل قناست مي خنديدي به جاي اينكه بروي و سيب سرخ حوا براي دختر خاله بياوري و نگفته بفهمانيش " منم هستم! "...
نه! تو نبودي ! كاش بزرگ ميشدي تا بفهمي نگاه يك دختر به جنس مخالف كه لبخند پشت قباله دارد فقط به يك معناست و بس!
و آن چيزي نيست جز...!
%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%%
قبول دارم شايد وقتي خوندين اين متنو به نظر گنگ بياد اما اصلا براي من اينطور نيس!
اينم فقط يه دليل داره كه چون خودم نويسندشم ميفهمم چي نوشتم!!من يكي كه ازين طرز نوشتن خيلي خوشم مياد
ديگرون رو اما نميدونم. ولي واقعا اينقد غير قابل دركه!؟ نميدونم ..شايد! به هرحال مجبوريد كه بتحمليد...![]()
![]()
----------
پ.ن۲:
آقا جان هرگونه برداشت ازين نوشته آزاده ! ميتونيد فكر كنيد واقعا يه جرياني براي دوتا دختر خاله و پسر خاله به اين شكل پيش اومده يا گمان كنيد ماجراي خودمه يا اينكه مثلا كل نوشته رو براي كسي نوشتم كه ميدونم اين متنو ميادو ميخونه! (يني يه جورايي منظور داشتم عزيزان!)
خلاصه اينكه اينجا دموكراسي مطلقه...مي تونيد اصلا چيزي ازين متن نفهميد يا اگه يكمي دقت به خرج بدين بفهمين!![]()
والسلام
سلام . اين پستمو همينطوري مينويسم كه يه چيزي نوشته باشم! دپسرگي افتر اگزم هاس ديگه.قبول داريد بد درديه؟! ديدين مثلا كسي كه ميره كنكور ميده بلافاصله بعدش ميره مسافرت ،سينما ، پارك يا هرجايي غير از محيطي كه دوباره درس و آيينه هاي دقش رو به يادش بياره؟! حالا جريان منه...كمتر از يه ساعت بعد از دادن امتحان شيمي (گندش بزنن) بارو بنديل جمع و پيش به سوي آبادان...!
با اين حساب يحتمل بعد از كنكور بايد به فكر سفر خارج از كشور باشم.
وقتي داشتم برميگشتم خونه ( مبدا : مدرسه _ زمان : بعد از امتحان شيمي ، طرفاي ساعت 12 ) صحنه هاي خيلي جالبي روئت ميشد! مثلا كنار خيابون چهارپنج نفر ايستاده بودن و داشتن درمورد دسته گلهايي كه سر جلسه آب داده بودن مي بحثيدن. كمي جلوتر ، اونطرف خيابون اينبار سه تا دختر كتاباي شيمي در دست با چهره اي رضايتمند در عبور بودن . هفت هشتا خونه جلوتر دوتا پسر بودن كه يكيشون تكيه داده بود به درخت و داشت با اصرار زياد به دوستش مي قبولوند كه توي پاسخنامه غلط كرده (چه بي ادب!). اينكه از كجا ميشد تشخيصيد كه دومي بودن هم كه فاضحه : 1- كتابشون. 2- اگه كتاب نداشتن هم، زمان امتحانشون. بقيه شو هم بزاريد به بالا بودن هوش بنده .
اما هيچكي مثه من نبود انصافا ...! من نفر يكي مونده به آخري بودم كه برگه رو تحويل دادم .بيچاره مراقبمون (دبير ادبيات) ! با حالتي آشفته ازم پرسيد آذين امتحانتو خوب دادي؟!؟
( بيتفاوت تر از هميشه)_ آره خانوم... بد نبود. چطور!؟
_ آخه ديدم همينطور كه سوال به سوال پيش ميرفتي ابروهات بيشتر گره ميخورد ...اخمت بيشتر ميشد! اونقدر كه من به جات استرس گرفتم !
اي بابا ! ملالي نيس...غير ازين باشه بايد تعجبيد.
كلام آخر:
اگه امتحاناتتون فينيش شدن پس تعطيلياي بعد از سال تحصيلي خوش بگذره اگر هم كه نه...جزو اوندسته از انسانهاي بيچاره اي هستين كه هنوز بايد به جون كندنتون براي يه مشت نمره ي بيخود ادامه بدين ، من يكي كه براتون متاسفم . اونقد بخونيد تا چشاتون از پشت عينك ته استكاني دنيا رو ببينه( شايد اصلا نبينه!)![]()
----------------------------------------------
یه چیزه دیگه! :
همين الان يه چيزي شنيدم!
چقدر من بدبختم...نادونم...بيچاره م!
به طالع نحسم پي بردم وقتي فهميدم كه طراح امتحان شيمي كسي نبوده جز...( احتمال 90 درصد دبير خودم ) بيشتر سوالات رو توي دفتر داشته باشي و اونوقت تو سرت بزني كه چرا كتابو هنوز يه دور نخوندي؟!؟ من گفتم چرا تا بهش ميگفتيم خانوم نكنه خودتون طراح سواليد ميگفت من؟؟ واقعا ؟ يعني به من مياد؟! واااااااي خانوم شهابي...چي ميشد اگه ميگفتي آره؟! ![]()